سلام و درود به همه همراهان عزیز! امیدوارم تمرینات جلسات قبلی رو به دقت انجام داده باشید. ببینید بچهها، اگر تمرینات مربوط به استراتژی مکتوب و مدیریت سرمایه (جلسات یک تا سه) رو انجام ندادید، به نظرم اصلاً این فایل رو شروع نکنید!
شما باید به جایی برسید که برخوردتون با حساب ریل، دقیقاً مثل حساب دمو باشه. وقتی بکتست گرفتی و میدونی استراتژیت چند تا ضرر متوالی میده، دیگه تو مارکت سورپرایز نمیشی. اگر نتایجت تو حساب ریل با بکتستهات فرق داره، مشکل از استراتژی نیست؛ مشکل از ذهنیت و سیستم عصبی توئه! و این دقیقاً همون چیزیه که از این جلسه به بعد میخوایم هسته اصلیش رو بشکافیم.(روانشناسی معاملهگری)
سیستم عصبی و بمباران تصمیمگیریها تو مارکت
ما تو یک روز معاملاتی (مثلاً تو ۲ یا ۳ ساعتی که پای چارت میشینیم)، بالغ بر ۱۰۰ تا تصمیم مختلف میگیریم! ورود کنم یا نکنم؟ اینجا کجای چارته؟ چقدر حجم بزنم؟ الان خارج بشم؟ استاپم رو جابهجا کنم؟ ریسکفری کنم یا نه؟
وقتی اینهمه تصمیم پشت سر هم میگیریم، باید سیستم عصبی و ذهنمون جوری تربیت شده باشه که تو هر شرایطی بتونه تصمیم درست و منطقی بگیره تا احساسات نتونه ما رو از مسیر استراتژیمون خارج کنه.
مارک داگلاس و شاهکلید «معاملهگری در زون» ریشه تحقیقات من برای اصلاح این تصمیمگیریها، از کتاب فوقالعاده «معاملهگری در زون» (Trading in the Zone) اثر مارک داگلاس شروع شد. اگر این کتاب رو نخوندید، پیشنهاد میکنم حتماً تهیهاش کنید.
مارک داگلاس تو این کتاب یه جمله بینظیر و عمیق داره که نقطه عطف زندگی من بود. میگه:
بیشتر تریدرها شکست نمیخورن چون بلد نیستن تحلیل کنن؛ شکست میخورن چون نمیتونن ذهنشون رو در لحظه معامله مدیریت کنن!
من همهجا دارم داد میزنم که بابا! نوشتن استراتژی و یاد گرفتن تحلیل تکنیکال کاری نداره. دو سه ماه وقت بذاری یادش میگیری. من با بالای صد تا معاملهگر که بین ۳ تا ۱۰ سال سابقه کار داشتن صحبت کردم؛ جالب اینجاست که اونا تو بازار شکست خورده بودن اما هنوز فکر میکردن مشکل از تحلیل تکنیکال یا استراتژیشونه! در حالی که مشکل اصلی، باورهای درونی و عدم توانایی در مدیریت ذهن در لحظه تریده.همون روانشناسی معاملهگری
تمرین عملی این جلسه: شخم زدن باورهای محدودکننده
رسیدیم به تمرین این جلسه که بینهایت مهمه. امشب یه دفتر بردار و ذهنت رو بریز بیرون! هر باور منفی یا محدودکنندهای که درباره «ترید» یا «پول» تو ذهنت هست رو بنویس. بعدش، دقیقاً روبهروی همون جمله، یک جمله کاملاً مثبت و متضادش رو بنویس.
مثال از تمرین خودم: باور منفی ذهنم: وقتی بازار داره تند و تیز به یه سمتی حرکت میکنه و به من نقطه ورود نمیده، میترسم این موقعیت از دست بره و همش حس میکنم نمیتونم ورود کنم.
متضاد مثبتش: مارکت بهشدت فراوانه و پر از موقعیته! تو بکتستهام دیدم که چقدر موقعیت خوب وجود داره. عجله نکن، صبر کن تا نقطه ورود بده. نداد هم برو به سلامت، فردا بیا! سود نکردن خیلی بهتر از ضرر کردنه.
ازت میخوام همین الان بیای تو بخش کامنتهای پایین همین صفحه، یکی از باورهای منفی که تو ذهنت هست رو همراه با متضاد مثبتش بنویسی. این کار باعث میشه هم خودت بهش آگاه بشی، هم یه معدن عالی از باورها ساخته بشه که بچههای دیگه هم بتونن ازش استفاده کنن و الگو بگیرن. منتظر کامنتهاتون هستم!